تبلیغات
❤غروب دریا❤

❤غروب دریا❤

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ❤غروب دریا❤ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

 

 

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت : چه حلقه ی قشنگی !!! نگاه کن ، اندازه انگشتمه ، فکر

نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی ؟! یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار چیزی یادش آمده بود ؛ آرام گفت : پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر همه چیز را

میداند. اما تو نگران نباش ، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی و دلش را به دست بیاوری حتما موافقت میکند. دل کوچک و مهربانی دارد.


من که رفتم ، دسته گل را بردار و به دیدنش برو ، راحت پیدایش میکنی … چند قطعه آنطرف تر از تو ، کنار درخت نارون ، مزارش آنجاست

 



[ شنبه 23 شهریور 1392 ] [ 11:02 ق.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]



 

نگران نباش،


حال من خوب است،بزرگ شده ام...


دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم


آموخته ام،که این فاصله ی کوتاه،بین لبخند واشک،نامش"زندگیست"


راستی بهتراز قبل دروغ میگویم...


حال من خوب است،خوب خوب...


 



[ شنبه 23 شهریور 1392 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]


 

 

گاهی آدمها تورواحمق فرض میکنن

 


تومیشوی توپ زندگیشون

 


ازهرجا کم میارن

 


ازهرکی عصبانی هستن

 


باتمام توانشون بهت ضربه میزنن

 


زخمیت میکنن

 


بعد که حالشون خوب میشه یادشون میوفته که

 


تویک ادم بودی نه توب

 

 

ازاینجا به این آدما اعلام میکنم که براشون متاسفم

 



[ شنبه 23 شهریور 1392 ] [ 10:27 ق.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]


عکس نی نی کودک

 

سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

امروز خیلی خیلی روز خوبیه واسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چون امروز یعنی 9مرداد 92 برادر زادم به دنیا اومد...

 

 

 

 

 



[ چهارشنبه 9 مرداد 1392 ] [ 07:18 ب.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]



 
 
دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

 

 

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی


پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم


دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟


پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم
 

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد

 
اما پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :


تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی


من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را


و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد...

 


[ چهارشنبه 26 تیر 1392 ] [ 11:34 ق.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]



 

 

پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن...

 

اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن


 

داره...!


((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه

 

هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،

 

 

اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!

 



مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،

 

اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ


 

وطنش فدا کرده !

 



و هرروز مردم و من و تو به غلط قضاوت می کنیم...!

 

موافقین؟!!

 



[ چهارشنبه 26 تیر 1392 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]


 
پیاده از کنارت گذشتم

 

گفتی: " چندی خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم،

گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون

صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی

چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا

هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا

سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا

مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

وقتی زنی موقع زایمان فریاد کشید

حتی در فیلم تو بلند

گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام

ناسزاهایت، فحش خواهر

و مادر بود

در پارک، به خاطر بودن تو

نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون

تو شعارهای آب نکشیده می دادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را

حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی

تو ازدواج نكردی و به من گفتی زن

گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتی ترشیده

عاشق که شدی مرا به زنجیر

انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرابپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو

بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم

تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را

عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه

مال پدر است

در تمام زندگیم جای یک جمله خالی بود:

خسته نباشی مرد...


[ چهارشنبه 26 تیر 1392 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]




بعضی وقتها باید یقه‌ ی احساست را بگیری



با تموم قدرت سرش داد بزنی و بگی:

 



تورو خدا بسه



بسه‌ دیگه‌ تا حالا هرچی کشیدم از دست تو بود






 



[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]




 

 

غریب تر از زنی که اشک می ریزد؛

 

مردیست که هنوز نمی داند چگونه او را آرام کند ...

 



[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]


 

میروم....به کجا؟؟؟؟

 

نمیدانم...حس بدی ست....بی مقصدی؟

 

 

 

کاش نه باران بند میامد...نه خیابان به انتها میرسید....



[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]





زندگی



"زندگی" بـه من آموخـت . . .



آدمها نـه " دروغ " می گویند



نه زیر " حرفشان " می زنند .



اگر " چیزی " می گویند . . .



صرفا " احساسشان " درهمان لحظه سـت


نبـایـد رویش " حساب " کرد 







 



[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 08:58 ق.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]


 


  بـــــــاور نـــکن اگــه گفت: دوســتــتـــــــ دارم


58837.jpg

بـــــاور نــــکن اگــه گفت:بـــراتـــــ مـیــمِیــرمــــــ

 

بــــاور نــــکن اگـــه گفت:تـمــو مــــــ زنــد گیــشــــ

                            

فـــــقــــط تـــــویــــــــــــ....

 

بــــاور نــــکن اگـــه گفت:دنـــیـــاشــ تـــویــــــــــــ....

 

بــــاور نـــکن

دوســتــتـــــــــــ دار م هایشـــــ را

 

بـــاور نـــکن عـشـــقــــ و دنــــیـــاشــــ و....

 

چــــونـــــ بــــاور نکـــردنـــیســـتـــــ

 

ایـــن بـــاور هــــا!!!

 



[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]



 

ﺣﺘﯽ ﻛﻔش ﻫم ﺍﮔر ﺗﻨﮓ ﺑﺎﺷد




ﺯﺧم ﻣﯿﻜﻨد




ﻭﺍﻯ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻛﻪ



ﺩﻝ ﺗﻨﮓ ﺑﺎﺷد..

 



[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 10:38 ب.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]


موهایم را



آنقدر کوتاه میکنم



تا خاطره انگشتانت را



از یاد ببرند ...



دیری نمی پاید،



خاطراتت


دوباره می رویند .. !



 


[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]



 
 
 
من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام،

 

چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد

 

 



[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ saba movahed ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه